تبليغاتX
لحظه هاى كاغذى


لحظه هاى كاغذى

عید اوم دوباره و توی خونمون نشست

عید اومد سرما بازم بارو بندیلشو بست

 

عید اومد باز دوباره ماهی قرمز خریدیم

شب چارشنبه ی قبل از رو آتیش پریدیم

 

عید اومد پرستو ها انگاری برگشتن

دلشون تنگ نبود، اجباری برگشتن!

 

سبزه ها سبز شده غنچه ها باز شده

سر هر چلچله ای گرم آواز شده...

 

بچه ها عیدی میخان برای قلکشون

دخترا سبزه میخان تا که باز شه بختشون

 

خونه ی مادر بزرگ پر مهمون شده باز

کوچمون پر از نم و عطر بارون شده باز

 

جوونا میخندن، پیرترا هم شادن

دلا گرم گرمن، دستامون آزادن...

 


 

همیشه اما ته خنده هامون سرده

خوشیا میگذرن و سرما برمیگرده

 

چه بخای و چه نخای همینه اجباره!

عید هم باید بره بیچاره ناچاره!

 

دوباره سرما میاد، ماهیا گم میشن

باز پرستوها میرن، چوبا هیزم میشن

 

دستا میرن توی جیب، نفسا سرد میشن

اشکا یخ می بندن، خنده ها درد میشن

 

باز زمین می میره، کفنش برف میشه

عاشقا سرد میشن، عشقشون حرف میشه

 

ابرا بر می گردن، هوا تاریک میشه

خنده ها دور میشن، گریه نزدیک میشه

 

سخته باورش ولی همینه اجباره

بهارم باید بره، بیچاره ناچاره!

 

اما این زمستونم گرچه سوت و کوره

سرما هم بخاد نخاد میگذره مجبوره

.

.

.

مث یه دور می مونه، زندگی تکراره

دلمون اما خوشه، بیچاره ناچاره...!

 

 

پ.ن ۱: سلام...

پ.ن ۲: اینم اولین پست سال ۹۱... دعا کنین آخریش نباشه...!

پ.ن۳: سال ۹۰ واسم یه سال خیلی خوب بود ایشالله ک سال ۹۱  ی سال خوب واسه همه باشه...

پ.ن آخر: همیشه وقتی عید تموم میشه ب خودم میگم: "چقد زود گذشت"... همیشه غروبای سیزده فروردین ی بغض گنده میچسبه تو گلوم... قبلنا فکر میکردم ب خاطر اینه ک فرداش باید برم مدرسه ولی الان با اینکه ۶ ساله از مدرسه خبری نیست هنوز غروبای سیزده فروردین دلم میگیره و...

پ.پ.ن: نظراتتون واسم ارزشمنده... دریغ نکنید

پ.پ.پ.ن:

بهار عمر خواه ای دل وگرنه این چمن هرسال

چو نسرین صد گل آرد بار و چون بلبل هزار آرد...

"لسان الغیب"

 

نوشته شده در 91/01/14ساعت 18:12 توسط پوريا دارابیان| |

دستی به دعا و اندکی جان داریم!

دارایی مان چیست!؟ بیابان داریم!

 

چشمی به سراب و چشم دیگر به جواب

امّید به باریدن باران داریم...

 

 

پ.ن: جمعه ی هفته ی قبل کنکور ارشد بود... بعد از چند ماه این ی هفته یه استراحت درست و حسابی کردم... حالا دیگه باید صبر کرد تا ببینیم نتیجه ی کنکور چی میشه و خدا چی میخواد...

پ.پ.ن: التماس دعا...

نوشته شده در 90/12/05ساعت 12:57 توسط پوريا دارابیان| |

تنها و تک و غریب، راندند مرا

بی وسوسه و فریب، راندند مرا

 

تقدير من از روز ازل دنیا بود

با بردن نام سیب راندند مرا...

 

 

پ ن:

گفتم هزار بار، که باور نمی کنم

این قصه ی عدالتِ تلخ و عجیب را:

 

آدم بهشت می رود و سیب میخورد 

ما میخوریم چوب همان تکه سیب را...

نوشته شده در 90/11/02ساعت 14:8 توسط پوريا دارابیان| |

من عاشق خندیدنتم ، باور کن!

لبخند بزن ، غصه هامو پرپر کن!

 

من هیچی! خدا خیلی تو رو دوس داره

لبخند بزن ، خدا رو عاشق تر کن...

 

پ.ن: برای کسی که دلم لک زده واسه خنده هاش...

نوشته شده در 90/10/23ساعت 20:47 توسط پوريا دارابیان| |

این روزها دلم بدجور بهانه ی بودنت را می گیرد

نیستی اشک هایم را پاک کنی... وَ من فکر می کنم که چقدر شور است طعم تلخ دلتنگی ات...!!!

نوشته شده در 90/10/12ساعت 21:45 توسط پوريا دارابیان| |

عمریست فقط فکر فریب است، یقین!

هرچند بهشتیست، غریب است یقین!

 

با وسوسه و سقوط عجین شد در ازل:

پس جاذبه هم فریب سیب است یقین...

نوشته شده در 90/10/05ساعت 20:13 توسط پوريا دارابیان| |

این روزها بیشتر به گلوی پاره پاره فکر می کنم

 وَ  آبی که نبود

.

.

.

این روزها که آب خوش از گلو یم پایین نمی رود...

 

 

پ.ن: این روزا موقعی که دلتون میشکنه و برای امام حسین(ع) که اشک می ریزید واسه ی منم دعا کنین... نه، واسه ی همه دعا کنید...

 

نوشته شده در 90/09/13ساعت 14:42 توسط پوريا دارابیان| |

دیشب بازم دلش از غم گرفته بود

دیشب تو خلوتش ماتم گرفته بود

 

دیشب بازم نشست تا صبح گریه کرد

بغضش شکست و بعد... کی گفته که یه مرد...!؟

 

از این همه دروغ با این که خسته بود

با این که قلبشو بازم شکسته بود

 

اما هنوز می خواست از غصه رد بشه

راه دل اونو شاید  بلد بشه...

 

آروم نبود ولی دلواپسم نبود

هی با خدا می گفت: "گریه بَسَم نبود!؟"

 

می خواست اون شبو تنها سحر کنه

با حافظ و فروغ... با شعر سر کنه!

 

..."تو" رفت و "ما" بازم "من" شد دلش شکست

فهمید که به تو ،نه، دل نمی شه بست...

 

فهمید که باید تنها سفر کنه

بی عشقو بی امید؛ با اشک سر کنه

 

- "تو" رفت و "ما" بازم "من" شد دلش شکست

فهمید که به تو ،نه، دل نمی شه بست -

 

.

.

.

 

دیشب پسر شکست ، دیشب پسر نوشت:

"من از تو می گذرم لعنت به سرنوشت..."

 

 

پ.ن: تو ترانه گفتن خيلي نوپا و پر ايرادم البته ميدونم غزلام هم كم ضعف نداره... اگه ايرادامو به روم بياريد بيشتر خوشحال ميشم...

نوشته شده در 90/09/10ساعت 11:17 توسط پوريا دارابیان| |

به آینه نگاه می کنم و می خندم!

او هم می خندد!

من به موهای سفید جدیدم

او به تنهایی من...

نوشته شده در 90/09/01ساعت 10:30 توسط پوريا دارابیان| |

غنچه کن لب گل من این گله ها را کم کن

بعد از آن هم دو وجب فاصله ها را کم کن!

 

بر گسل های تنت ارگ تنم ویران شد

اندکی ریشتر زلزله ها را کم کن!

 

تا خدا گاه گداری نظر اندازد به...

...دیگران؛ لطف کن و نافله ها را کم کن!

 

"جنگ هفتاد و دو ملت" همگی بر سر توست

با جوابی به من این قائله ها را کم کن

 

عشق و شک، پاسخ این مسئله ها دشوارست

عاشقم باش و کمی مسئله ها را کم کن...

 

 

 

پ.ن: خدا،خدا،خدا... چقدر خدا بايد به ما لطف كنه و ما ناسپاس باشيم!؟ چقدر بايد تو جواب شهدی كه روزيمون قرار ميده زهر به كامش بريزيم؟ چقدر...

پ.پ.ن: خدا بازم اين روزا لطفش به من گناهكار رو به رخم كشيد و درست تو همون وقتی كه من توی جهل خودم داشتم به عدل و حكمتش شك می كردم يكی رو سر راهم قرار داد كه بيشتر شبيه يه معجزست... يكی كه بهم فهموند "اگه عاشق باشی ديگه خدا رو به خاطر بهشت و جهنمش نمی پرستی و با عدل و حكمت نمی سنجيش" ، یکی که حس می کنم می تونم بهش تکیه کنم، حس می كنم می تونم اگه یه روز دلم گرفت سرمو بذارم رو شونه هاشو گریه کنم، يكی كه حالا مطمئنم خيلی دوسش دارم... خيلی خيلی دوسش دارم...

...خیلی احساسی شد، ببخشيد... شاعر(البته اگه بشه اسم منو شاعر گذاشت!) اگه احساساتي نباشه كه شاعر نميشه!

 

نوشته شده در 90/08/07ساعت 0:14 توسط پوريا دارابیان| |

خداوند

ديروز

پس از چندین میلیون سال عذاب

شیطان، بدترین مخلوق خود را

مورد رحمت بی کرانش قرار داد

و...

از امروز

تمام مخلوقات

ساکن بهشتند!!!

.

.

.

و من

از خودم می پرسم:

"اگر قرار بود

همه ی ما عاقبت بهشتی شویم

چرا

ابتدا

از بهشت

رانده شدیم؟"

نوشته شده در 90/08/02ساعت 16:31 توسط پوريا دارابیان| |

بی تو دنیام پر بغضه، بغضی که گریه نمیشه

میخوام اشکامو نبینی، اگه میخندم همیشه...

 

پ.ن: بابت كم كارِِی های اين روزام منو ببخشين...

 

نوشته شده در 90/07/24ساعت 9:57 توسط پوريا دارابیان| |

بعضی گناها شاید به نظر کوچیک بیان ولی تاوان خیلی سنگینی دارن... 

تاوانی به سنگینی رانده شدن از بهشت...!!!


نوشته شده در 90/07/11ساعت 16:10 توسط پوريا دارابیان| |

مثل ابری که تمام عمر گریان بوده است

سرنوشت چشم من همواره باران بوده است

 

نه، خرابی های اینجا حاصل یک جنگ نیست

کشور من از همان آغاز ويران بوده است

 

چون نسيم آمد ولی آخر مرا بر باد داد

پس نسیم از ابتدا همدست طوفان بوده است!

 

شك ندارم -گرچه من از ابتدا می سوختم- ...

آتش آغوش او روزی گلستان بوده است

 

سخت بود اينكه دل من را به دست آرد ولی

دل بری از ما برايش سخت آسان بوده است

 

رفت و من تنها شدم، اين اتفاقی تازه نيست

اتفاق از اين قبيل اينجا فراوان بوده است!

 


 

...عشق آن طوری كه گفتند اولش آسان نبود

بلكه از اول سر انجامش نمايان بوده است...

نوشته شده در 90/07/05ساعت 9:43 توسط پوريا دارابیان| |

شک ندارم اگر آدمها خداحافظی را باور داشتند

هرگز به یکدیگر سلام نمی کردند...!

 

نوشته شده در 90/07/02ساعت 19:11 توسط پوريا دارابیان| |

Design By : Night Melody